گفته های صادق هدایت
هیچکس نمیتواند پی ببرد.هیچکس باور نخواهد کرد،به کسی که
دست از همه جا کوتاه بشود میگویند:برو سرت را بگذار و بمیر.
اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد،وقتیکه مرگ هم پشتش
را به آدم میکند،مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید..!
همه از مرگ می ترسند،من از زندگی سمج خودم.
***********************************************
حالا دیگر نه زندگی می کنم و نه خواب هستم،نه از چیزی خوشم
می آید و نه بدم می آید.من با مرگ آشنا و مانوس شده ا م.یگانه
دوست من است،تنها چیزیست که از من دلجویی می کند.قبرستان
مناپارناس به یادم می آید.دیگر به مرده ها حسادت نمی ورزم،
من هم از دنیای آنها بشمار می آیم.
من هم با آنها هستم،یک زنده به گور هستم...
********************************************
مرگ درمان دلهای پژمرده ، دریچه امید به روی نا امیدان ،
پایان دهنده دردها وغم ها آرامش دهنده روان های خسته و رنجور
است. ای مرگ تو سزاوار ستایشی.
********************************************
اسم بعضی مرده ها را میخواندم.افسوس میخوردم،که چرا به جای
آنها نیستم با خودم فکر میکردم:اینها چقدر خوشبخت بوده اند!...
به مرده هایی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود رشک
میبردم.هیچوقت یک احساس حسادتی باین اندازه در من پیدا نشده
بود.به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است
که به آسانی به کسی نمی دهند.
******************************************
«تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همه موهومات را
نیست و نابود میکند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از
فریبهای زندگي نجات میدهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا
میزند و به سوی خودش میخواند.»
صادق هدايت
چه خوب بوداگر همه چیز را میشد نوشت.اگر میتوانستم افکار
خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه .. یک احساساتی
هست، یک چیزهایی است که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود
گفت، آدم رامسخره میکنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری
را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و نا توان است.
***********************************************
بدون مقصود معینی از میان کوچه ها ، بی تکلیف از میان
رجاله هایی که همه آنها قیافه های طماعی داشتند و دنبال
پول و شهوت می دویدند می گذشتم. من احتیاجی به دیدن
آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود.
همه آنها یک دهان بودند که یک مشت روده به دنبال آنها
آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می شد...به من چه ربطی
داشت فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها بکنم،
که سالم بودند و خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و
خوب جماع می کردند، و بال مرگ هر دقیقه به سر و
صورتشان سائیده نشده بود.
***************************************
وقتی که می خواستم در رختخوابم بروم چند بار با خود گفتم
« مرگ، مرگ » ... تنها چیزی که از من دلجویی می کرد
امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره من را
می ترسانید و خسته می کرد. من هنوز به این دنیایی که در
آن زندگی می کردم انس نگرفته بودم ...
****************************************
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی
میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش
شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم.
***********************************************
میدانستم که میخواهم خودم را بکشم،یادم افتاد که این خبر برای
دسته ای ناگوار است، پیش خودم در شگفت بودم.همه اینها به
چشمم بچه گانه ، پوچ و خنده آور بود.باخودم فکر میکردم که
الان آسوده هستم وبه آسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که
دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه کنند یا نکنند.
***********************************************
نه ،کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خود کشی با بعضی ها است.
در خمیره ونهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش
نوشته شده، خود کشی هم با بعضی ها زاییده شده.
**********************************************
شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق
محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم ببخشم ونه بخشیده بشوم،
نه چپ بروم ونه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم وگذشته
را فراموش بکنم.
************************************************
خودم به چشم خودم بیگانه ام، در شگفت هستم که چرا زنده ام؟
چرا نفس میکشم؟چرا گرسنه میشوم ؟ چرا میخورم؟ چرا راه میروم؟
چرا اینجا هستم؟
این مردمی را که میبینم کی هستند واز من چه میخواهند؟
************************************************
من میمیرم ...اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست.....مرگ من
انتقامی است که زندگی من ازجعل کننده ی نام خودش میگیرد.....
من میمیرم تا زندگی زیر دست وپای مرگ نمیرد.....
مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد!